Book Café

بیاین بیشتر کتاب بخونیم، باشه؟

شیرینی~داستان کوتاه

آرو. 2023/7/6، 23:57

اون فقط یه پیرزن مهربون و معمولیه؛ واقعا هست؟
چند روزی بود که این سوال ذهن بث را درگیر کرده بود و با تردید به آن فکر می کرد. او به پیرزنی که در خانه ی رو به رویش زندگی می کرد می اندیشید. حدود دو ماه قبل، بث با جوانا_همان پیرزن مهربان_ به عنوان همسایه آشنا شد. روز اولی که بث در محله ی جدید می گذراند جوانا برای او کیک شکلاتی خوشمزه ای آورد و از آمدن او ابراز خوشحالی کرد. پس از آن پیرزن هر هفته به خانه ی بث می آمد یا از او درخواست می کرد تا به خانه اش برود. بث اوایل احساس عجیبی نسبت به او داشت، اما با خود فکر می کرد او فقط یک پیرزن تنهاست که نیاز به محبت دارد. این عقیده ی بث هرروز بیشتر می شد تا جایی که به او احساس وابستگی می کرد و اوقات فراغتش را با او می گذراند.
با اینکه بث از پیرزن خوشش می آمد، اما همسایه ها در مورد او احساس بدی داشتند و هیچوقت کسی با او رفتار خوبی نداشت؛ شاید به همین دلیل بود که پیرزن آنقدر تنها بود.
....................
صبح زیبایی بود، پرنده ها مانند همیشه آواز می خواندند و دیگران را از خواب بیدار می کردند. بث هم با شنیدن نوای پرنده ها با آرامشی وصف ناپذیر از خواب بیدار شد و کش و قوسی به بدنش داد. با خوشحالی به یاد آورد که باید با جوانا ملاقات کند. پس از چند دقیقه بلند شد و کار های روزمره اش را انجام داد؛ خانه ی کوچکش را تمیز و مرتب کرد و آماده شد تا نزد دوست پیرش برود.
شیرینی هایی را که پخته بود با خود برداشت و با خوشحالی حرکت کرد. جوانا در را باز کرد و با خوشحالی به چشمان بث خیره شد. بث احساس تردید کرد، دلش نمی خواست وارد خانه شود. دلیل این تردید ناگهانی چه بود؟ او فقط یک پیرزن تنها و مهربان است، پس چرا می ترسید؟
تصمیم گرفت با تمام شجاعت داشته یا نداشته اش وارد شود، این تردید به نظراو مسخره و بی جا می آمد. شیرینی ها را به او داد و با خوشحالی و آرامشی ساختگی وارد خانه شد. در حقیقت، ترس در وجودش رخنه کرده بود. مانند همیشه روی مبل نشست. جوانا از آشپزخانه صدایش کرد:
- بث، عزیزم؟
انگار لحن و صدای پیرزن عوض شده بود؟
چیزی در وجودش فریاد می زد بدون تردید فرار کند!
- بث؟ کجایی دخترم؟
در دورا هی سختی قرار گرفته بود، به نجوای درونش گوش دهد یا آن را نادیده بگیرد؟ پیرزن برای بار سوم صدایش کرد:
- عزیزم، اتفاقی افتاده؟
تصمیمش را گرفت، ولی با تردید وارد آشپزخانه شد. پیرزن با لبخندی ملیح و شیرین به او نگاه کرد و گفت:
- اوه، عزیزم! چه شیرینی های خوشمزه ای! می شود اینها را سر میز ببری؟
- بله. الان می برم.
شیرینی ها را روی میز گذاشت، چه بویی داشتند! نفسی عمیق کشید و ریه های خود را با بوی آنها پر کرد؛ ناگهان چیزی بر سرش فرود آمد. بث آخرین صحنه ی عمرش را دید، لبخند خبیثانه ی پیرزن... و بعد چشمانش را برای همیشه بست.

ابزار وبمستر

A Little Bit About Me
به ستاره ها خیره شده بود‌. آیا نمی فهمید نور چقدر بر انگشتانش سنگینی می کند؟