پرتقال و نارنگی و نارنج، رویایی با عطر دلنشین پرتقال.
همیشه او را پرتقال من صدا می زد. می دانست دختر عاشق پرتقال است. پرتقال و نارنگی و نارنج، اما پرتقال را از تمام دنیا بیشتر دوست داشت. زیر سایه ی درخت پرتقال در گوشه ی دور افتاده ی باغ، پنهان از نگاه های کنجکاو و مزاحم کنار یک دیگر نشسته بودند. سر دختر روی شانه اش جا خوش کرده بود و موهای قهوه ای رنگش روی شانه هایش ریخته بودند. چقدر او را دوست داشت! او را از تمام پرتقال های دنیا هم بیشتر دوست داشت، و هنگامی او را این چنین در بر گرفته بود هیچ چیزی از دنیا نمی خواست. فقط او برایش کافی بود.
قطرات باران بر سرش می ریختند، آسمان هم به پهنای صورت اشک می ریخت. اشک هایش با قطرات باران در هم می آمیخت، تا حدی که اشک و باران از هم تشخیص داده نمی شدند. دیوار بلندی بین او و معشوقه اش کشیده شده بود، دیواری که نمی توانست آن را بشکند. کاری از دستش بر نمی آمد. هنوز هم او را دوست داشت، حتی بیشتر از پرتقال های عطرآگین، حتی با وجود دیواری که کشیده بودند تا دختر را فراموش کند. باغ قلبش که متعلق به دختر بود تا در آن چرخ بزند و بخندد و عشقش را ابراز کند اکنون سرد شده بود و تک تک گل هایی که از قدم های دختر روییده بودند، پژمرده و پر پر شده بودند. پرتو های خورشیدی که قلبش را گرم می کرد اکنون جای خود را به باران بی وقفه و سردی داده بود که قطره قطره به سیلی از اندوه بدل می گشت.
صدایش عشقش بود. برای دختر می خواند و احساساتش را با شعر و موسیقی به او نشان می داد. صدایش عشقش بود، روحش بود، کلماتش بود. و فقط برای او می خواند، فقط برای او.
"اتل و متل
نازنین دل
زندگی خوب و مهربونه
عطر و بوش همین، غم و شادی کوچیک و بزرگمونه..."
به او نوید یک زندگی سرشار از عشق و آرامش می داد، زندگی ای با عطر پرتقال.
ای زندگی؛ گردونه ی تو را چه کسی می چرخاند؟ چرا این چنین سخت است؟ چرا عشق ها باید نا فرجام بمانند؟
لیلی و مجنون، فرهاد و شیرین، خسرو و شیرین، و اکنون هم او و دختر معشوقه اش. اما هنوز هم قلبش متعلق به او بود، متعلق به دختری با عطر دل انگیز پرتقال، حتی با وجود دیوار بی رحم بینشان. هنوز هم دوستش دارد و دوستش خواهد داشت، مگر دست خودش است؟ آخر در این دنیا، چه کسی عاشق شدنش دست خودش است؟ به اختیار خودش است؟ قلب راه خودش را پیدا می کند و حتی اگر مجبور باشد منطق را کنار می زند، به همین دلیل است که به راحتی می شکند.
قصه شان همچنان نا تمام مانده است، و از اینجا به بعد چه کسی می داند که دست سرنوشت برایشان چه چیز هایی رقم می زند؟

