Book Café

بیاین بیشتر کتاب بخونیم، باشه؟

پرتقال و نارنگی و نارنج، رویایی با عطر دلنشین پرتقال.

آرو. 2024/8/15، 21:10

همیشه او را پرتقال من صدا می زد. می دانست دختر عاشق پرتقال است. پرتقال و نارنگی و نارنج، اما پرتقال را از تمام دنیا بیشتر دوست داشت. زیر سایه ی درخت پرتقال در گوشه ی دور افتاده ی باغ، پنهان از نگاه های کنجکاو و مزاحم کنار یک دیگر نشسته بودند. سر دختر روی شانه اش جا خوش کرده بود و موهای قهوه ای رنگش روی شانه هایش ریخته بودند. چقدر او را دوست داشت! او را از تمام پرتقال های دنیا هم بیشتر دوست داشت، و هنگامی او را این چنین در بر گرفته بود هیچ چیزی از دنیا نمی خواست. فقط او برایش کافی بود.

قطرات باران بر سرش می ریختند، آسمان هم به پهنای صورت اشک می ریخت. اشک هایش با قطرات باران در هم می آمیخت، تا حدی که اشک و باران از هم تشخیص داده نمی شدند. دیوار بلندی بین او و معشوقه اش کشیده شده بود، دیواری که نمی توانست آن را بشکند. کاری از دستش بر نمی آمد. هنوز هم او را دوست داشت، حتی بیشتر از پرتقال های عطرآگین، حتی با وجود دیواری که کشیده بودند تا دختر را فراموش کند. باغ قلبش که متعلق به دختر بود تا در آن چرخ بزند و بخندد و عشقش را ابراز کند اکنون سرد شده بود و تک تک گل هایی که از قدم های دختر روییده بودند، پژمرده و پر پر شده بودند. پرتو های خورشیدی که قلبش را گرم می کرد اکنون جای خود را به باران بی وقفه و سردی داده بود که قطره قطره به سیلی از اندوه بدل می گشت.

صدایش عشقش بود. برای دختر می خواند و احساساتش را با شعر و موسیقی به او نشان می داد. صدایش عشقش بود، روحش بود، کلماتش بود. و فقط برای او می خواند، فقط برای او.
"اتل و متل
نازنین دل
زندگی خوب و مهربونه
عطر و بوش همین، غم و شادی کوچیک و بزرگمونه..."
به او نوید یک زندگی سرشار از عشق و آرامش می داد، زندگی ای با عطر پرتقال.


ای زندگی؛ گردونه ی تو را چه کسی می چرخاند؟ چرا این چنین سخت است؟ چرا عشق ها باید نا فرجام بمانند؟
لیلی و مجنون، فرهاد و شیرین، خسرو و شیرین، و اکنون هم او و دختر معشوقه اش. اما هنوز هم قلبش متعلق به او بود، متعلق به دختری با عطر دل انگیز پرتقال، حتی با وجود دیوار بی رحم بینشان. هنوز هم دوستش دارد و دوستش خواهد داشت، مگر دست خودش است؟ آخر در این دنیا، چه کسی عاشق شدنش دست خودش است؟ به اختیار خودش است؟ قلب راه خودش را پیدا می کند و حتی اگر مجبور باشد منطق را کنار می زند، به همین دلیل است که به راحتی می شکند.
قصه شان همچنان نا تمام مانده است، و از اینجا به بعد چه کسی می داند که دست سرنوشت برایشان چه چیز هایی رقم می زند؟

آرو. 2024/8/15، 17:49

یک روز عصر که ماریلا با یک سبد سیب از باغ بر می گشت، آنه را دید که در هوای تاریک و روشن به تنهایی کنار پنجره ی شرقی نشسته بود و به شدت گریه می کرد. او پرسید:"چی شده آنه؟"
آنه پاسخ داد:"به خاطر داینا ست. من عاشق داینایم، ماریلا! و نمی توانم بدون او زندگی کنم. اما می دانم وقتی بزرگ شویم داینا ازدواج می کند و مرا تنها می گذارد. آه! آن وقت من چه کنم؟ از شوهرش متنفرم...از همین حالا از او متنفرم! می توانم همه چیز را تصور کنم؛ جسن عروسی و بقیه ی چیزها. داینا یک پیراهن سفید پوشیده، روی سرش تور گذاشته و مثل ملکه ها با شکوه و زیبا شده. من هم ساقدوش عروسم؛ با یک پیراهن زیبا و آستین های پفی، اما با قلبی شکسته که زیر صورت خندانم پنهان شده. بعد، برای داینا دست تکان می دهم و خداحافظ..."
دوباره بغض آنه ترکید اشک هایش سرازیر شدند.
ماریلا فوری رویش را برگرداند تا صورت خندانش را پنهان کند اما فایده ای نداشت. او روی صندلی ولو شد و چنان خنده ی بلندی رس داد که متیو در حال رد شدن از حیاط با تعجب سر جایش خشکش زد. او تا آن زمان نشنیده بود ماریلا آن طور بخندد. به محض اینکه ماریلا توانست صحبت کند گفت:"خب آنه شرلی! اگر احساس می کنی کمبود مشکل داری، به خاطر خدا حداقل مشکلات در دسترس تری برای خودت پیدا کن! تو که تخیلت خوب کار می کند."

دلم نیومد نزارمش+

.She always loved Green

آرو. 2024/8/11، 22:15

She always loved Green, Loved The color of nature.
The color of life.
And he growed to love Green too, watching her brush her fingers on the grass while a soft smile was sitting on her lips. Watching her lay on the ground and staring at the trees or plug sour strawberries from their stems.
But now his tears gleam in the sunlight as he stares at the green trees, green grass and green strawberru bushes. They both lay there silently, except she is ten feet below.

و درود از طرف نویسنده ای که داره انگلیسی نوشتنش رو تقویت می کنه+

تصویر دوریان گری|The Picture Of Dorian Gray

آرو. 2024/8/11، 21:43

نمی دانم چطوری بگم. وقتی از کسی خیلی خوشم بیاد، هرگز اسمش را به کسی نمی گم. چون انگار دارم چیزی از وجود او را در اختیار دیگران می گذارم. تو که مرا می شناسی هنری، من عاشق مرموز بودنم. این جوری زندگی امروزی ما جالب و مزموز می شه.

.I'm sick of being Blue

آرو. 2024/8/10، 21:7

"Im sick of being blue."
Me too. I hate falling in the deep ocean of my thoughts.
Im sinking. I can't help but feel the water, The blue. It hurts.
You know what? Im sick of being blue. But I am blue.
Its like the world is spinnning around and Im stuck somewhere, whatching others living. but me? Oh, I just stare at them. I dont know what to do. Im sinking.
The time is moving backwards.
I wish I could stop it.
Dont you think all this "life" things are reddiclous? I mean, Its not just staying alive. It is stupidly Reddiclous.
But Dear, Im sick of being blue. Can someone send me a ship? or boat? Or something to take me out of this blue ocean in my mind?
My mind is full of blue. Here, there, everywhere is Blue.
"I was listening to ocean
I saw a face in the sand
but when I picked it up then it vanished away from my hands."
Remember? Remember when we sang it aloud? Whenever I listen to this Music, I see you.
Its like my thoughts are just vanishing away. A thunder, Maybe?

A thunder in the ocean of my thoughts.

A letter for a person who knows herself. My LILO.+

دیالوگ|ژانر عاشقانه

آرو. 2024/8/5، 15:27

یه مدل دیگه از دیالوگ ها!
خب حالا عاشقانه ی عاشقانه هم که نمیشه گفت ولی...
برید ادامه. اگه باهاشون چیزی نوشتید حتما بهم بگید، خوشحال میشم بخونمشون!

قصه را عوض می کنیم، گل ارکیده دیگر تنها نیست!

آرو. 2024/8/5، 15:11

چشمان خسته ات را ببند و خودت را در آغوشم رها کن. غم درون چشمانت را می بینم، می بینم که چگونه شکوفه ی شادی از چشمانت رخت بسته و ریشه ی درخت امیدت خشک شده. می بینم چگونه با درد آشنایی، و خورشیدت سرد شده. می بینم که مهتاب عمرت پشت کوه ها پنهان شده است. دستان ظریفت را به دست من بده و دستانم را بگیر. گل ارکیده ی من، بار ها و بارها در گوشت خواندند که"ارکیده تنهاست، زیر هجومش، طوفان درد پایان نداره..." اما تو تنها نیستی. ای شکوفه ی سفید و ظریف من! ارکیده تنها نیست. ای شاهدخت زیبای گلبرگ های من، قصر زیبایی برایت می سازم از جنس قطرات زلال شبنم صبحگاهی، تختی می سازم که بر آن تکیه زنی از جنس گلبرگ های سفید و نرم ارکیده. نمی گذارم شکوفه ی چهره ات پژمره و پرپر شود، نمی گذارم تنها بمانی. چهره ی پاک و سپیدت هنوز بهار را ندیده و طعم امید را نچشیده، رایحه ی شادی را احساس نکرده. گل ارکیده ی زیبای من، طوفان دردت پایان می یابد. غصه نخور، اشک نریز، همین که بهار برسد دوباره جوانه می زنی و شکوفه می دهی!

وقتی سد احساسات سرکوب شده ات می شکند، فقط یک آغوش نیاز داری.

آرو. 2024/8/2، 14:21

روی سنگ سرد و یخ زده زانو زده بود. قطرات اشک، روی گونه ی رنگ پریده اش می غلتیدند. دست هایش می لرزید. از هجوم خاطرات ناخوشایند و دردناک، سدی که سال ها پیش ساخته بود تا جلوی سرازیر شدن اشک هایش و شکستنش را بگیرد اینک ترک خورده بود. می دانست روزی اتفاق می افتد. اما اینجا نه زمان درستش بود و نه وقتش، اماافسوس که دیوار دورش در حال فرو ریختن بود.
- همه ش تقصیر منه، تئو. همه ش تقصیر منه! می تونستم جلوشو بگیرم...
- تو تمام تلاشتو کردی الا.
صدایش آرام بود و به نجوا می مانست. دست های یخ زده و لرزان دخترک را در دستانش گرفت و فشرد. احساس امنیت در وجود هر دو تداعی می شد. الا چشم های خیسش را بست:
- میتونستم نجاتش بدم..ولی من فقط ایستادم و نگاه کردم. فقط ایستادم، تئو!
- تو ترسیده بودی الا! ترس دست و پای آدم رو سست می کنه. تو وحشت کرده بودی!
- اگه اون الان زنده بود چی؟
زمزمه کرد:
- اون زنده نمیشه، الا. تونمی تونی مرده رو زنده کنی. متاسفم...
بغضی که مدت ها در گلویش بر جا مانده بود در هم شکست. اشک هایش مانند سیلی جاری شدند. خودش را در آغوش برادرش رها کرد و آرام آرام اشک ریخت. مزرعه ی احساساتش به باران نیاز داشت و اکنون با سیل مواجه شده بود. شاید تکه های قلبش شکسته و فرو ریخته بودند، آری، اما می توانست دوباره آنها را کنار بگذارد. می توانست دوباره درستش کند. مانند اولش نمی شود، نه، اما قلب هنوز هم قلب است.

آرو. 2024/7/25، 17:20

آینده بیشتر از آن قلب هاست تا عقل ها.

- ماریوس پون مرسی، بینوایان

زندگی بدون زیستن چه فایده دارد؟

آرو. 2024/7/23، 18:18

می گویند‌ آدمی‌زاد به امید است که زنده می ماند. باشد، این درست، اما رویاهایمان چه؟ نور چه؟ احساس چه؟

می گویم آدمی‌زاد بدون رویا و احساس پوسته ای توخالی بیش نیست. سیاه و سفید است. رنگ ندارد،‌روح ندارد، زندگی ندارد. زنده است،‌اما زندگی نمی کند. زنده بودن بدون زیستن چه فایده و معنا دارد؟

زندگی به زنده ماندن نیست، به زیستن است‌.

رویا پرداز کسی ست که راهش را فقط در نور ماه پیدا می کند، و مجازاتش این است که سحر را پیش از دیگری می بیند‌. زندگی شاید کوتاه باشد،اما طولانی ترین چیزی است که دارم. می خواهم ثانیه به ثانیه اش را زندگی کنم، ‌رویا ببافم و در قصه ها چرخ بزنم. می خواهم قصه ی خودم را خلق کنم، قصه ای که فقط و فقط متعلق به من باشد. می خواهم با این خیال که من زندگی را زیسته ام با این دنیا وداع گویم.

شاید آدمی‌زاد به امید زنده باشد،‌ اما من با رویا و احساس و کلمات است که زنده ام!

ابزار وبمستر

A Little Bit About Me
به ستاره ها خیره شده بود‌. آیا نمی فهمید نور چقدر بر انگشتانش سنگینی می کند؟