Book Café

بیاین بیشتر کتاب بخونیم، باشه؟

سوم دسامبر.

آرو. 2024/12/4، 15:8

نگاهم روی تقویم قفل می شود. سوم دسامبر‌.
هنوز هم سوم دسامبر را به یاد دارم، اینکه چگونه گرمای سوئیشرتی که به من دادی مرا در آغوش کشید، هنوز عطر دلنشین سوئیشرت تو روی بدنم مانده.
تک تک کلماتت را به دقت به یاد سپرده ام، اینکه چگونه با شنیدن اینکه گفتی سوئیشرتت به من بیشتر می آید پروانه ها را از پیله هایشان بیرون کشیدی و پروازشان دادی.
شاید نمی دانستی که تورا با تمام وجودم می پرستیدم، ستایشت می‌کردم و هر بار که به کسی به جز من نگاه می کردی حسادت در درونم شعله ور می شد و مرا می سوزاند.
شاید نمی دانستی.
ولی فقط شاید اگر می دانستی، می‌دیدی و می فهمیدی که چگونه قلبم را تصرف کردی و مرا در دام عشقت دچار ساختی، مرا رها نمی کردی.
می خواهم از او که قلبت را دزدید متنفر باشم، ولی مگر می توانم؟‌ من چشمانت را دیدم. دیدم که چگونه با دیدنش برق می زدند و درخشش درونشان مرا در آتش حسادت می سوزاند. ای کاش...فقط ای کاش با آن چشم ها به من نگاه می کردی.
نمی توانم از او متنفر باشم.
ای کاش شانسی برای با تو بودن داشتم.
ای کاش هدر بودم.

+برید Heather رو‌از کونان گری گوش کنید🛐

ابزار وبمستر

A Little Bit About Me
به ستاره ها خیره شده بود‌. آیا نمی فهمید نور چقدر بر انگشتانش سنگینی می کند؟