دن متفکرانه گفت: «نمیدانم زندگی همیشگی در این دنیا چه مزهای دارد.» دختر قصهگو گفت: «به نظرم بعد از مدتی آدم خسته شود، ولی فکر کنم من یکی که خیلی طول بکشد تا کارم به خستگی بکشد.»
دن متفکرانه گفت: «نمیدانم زندگی همیشگی در این دنیا چه مزهای دارد.» دختر قصهگو گفت: «به نظرم بعد از مدتی آدم خسته شود، ولی فکر کنم من یکی که خیلی طول بکشد تا کارم به خستگی بکشد.»
-گاهی اوقات چشم ها
قدرت بیان پیدا می کنند..قدرت بیانی که بدون صداست؛ اما خیلی قوی تر از زبان وخیلی راستگو تر..
+نمی فهمم؟!
-یعنی گاهی اوقات، با برقراری ارتباط چشمی میتونی نا گفته های قلبتو برسونی، ناگفته هایی که کلمات قدرت بیانشون رو ندارن..
+فقط، کافیه آدمش رو داشته باشی..
جاده را واقعاً دوست دارم؛ چون همیشه در حیرتی که انتهایش چیست.

می دانی که پشت ماه گرفتگی هایی که روی پوستت داری، افسانه ای نهفته است؟ آنها نشانه هستند و تو را فرا می خوانند، پس به داستانی که نقل می کند گوش بسپار...!
_________________________________________________________________________________________________
ماریلا گفت:"به نظر من این جمله اصلا آرامش بخش نیست."
-چرا، کلمات این جمله خیلی قشنگ و رویایی اند و من با گفتن آن ها خودم را در نقش قهرمان یک داستان تصور می کنم. من عاشق چیز های رویایی ام و گورستان امید های بر باد رفته رویایی ترین چیزی است که می شود تصور کرد،این طور نیست؟ این که می توانم چنین رویایی را تصور کنم خوشحالم!
از اونجایی که دوباره به دنیای آنه، دخترک مو قرمز مورد علاقه م سفر کردهم، تصمیم گرفتم سری هم به دنیای نویسنده و خالق بی نظیرش بزنم و این بار، شما رو هم با خودم همراه کنم:))

می دانی که پشت ماه گرفتگی هایی که روی پوستت داری، افسانه ای نهفته است؟ آنها نشانه هستند و تو را فرا می خوانند، پس به داستانی که نقل می کند گوش بسپار...!
_______________________________________________________________________________________________