سکوت"
از تاکسی پیاده شد، هندزفری های درون گوشش سکوت را پخش می کردند. قدم زنان به سمت پارک حرکت کرد. همانطور که به سمت مکان آشنا و دلگرم کننده اش می رفت، در افکرش غرق شده بود. انگار همان نیمکت چوبی زیر درخت بید پناهگاهی برای فرار از دست مشکلات و غصه هایش بود. با نگاهی که رگه ای از رضایت در آن موج می زد به موسیقی سکوت گوش فرا داد و به نیمکت قهوه ای رنگ چشم دوخت. باگام های منظم و شمرده حرکت کرد. نفسش را بیرون داد و نشست. کتابی را از کیفش در آورد؛ همان کتابی که هشت سال پیش، همین جا، بر روی همین نیمکت و زیر همین درخت با اشتیاق ورق زده و خوانده بود. حروف طلایی روی جلد، خاطراتش را به او یاد آوری می کردند. صفحه ای را باز کرد و به همان کلمات آشنای قدیمی نگاه کرد. چشمانش به کلمات گره خورده بود، گویی بخش بزرگی از وجودش را دوباره پیدا کرده است...