Book Café

بیاین بیشتر کتاب بخونیم، باشه؟

سکوت"

آرو. 2023/9/13، 23:25

از تاکسی پیاده شد، هندزفری های درون گوشش سکوت را پخش می کردند. قدم زنان به سمت پارک حرکت کرد. همانطور که به سمت مکان آشنا و دلگرم کننده اش می رفت، در افکرش غرق شده بود. انگار همان نیمکت چوبی زیر درخت بید پناهگاهی برای فرار از دست مشکلات و غصه هایش بود. با نگاهی که رگه ای از رضایت در آن موج می زد به موسیقی سکوت گوش فرا داد و به نیمکت قهوه ای رنگ چشم دوخت. باگام های منظم و شمرده حرکت کرد. نفسش را بیرون داد و نشست. کتابی را از کیفش در آورد؛ همان کتابی که هشت سال پیش، همین جا، بر روی همین نیمکت و زیر همین درخت با اشتیاق ورق زده و خوانده بود. حروف طلایی روی جلد، خاطراتش را به او یاد آوری می کردند. صفحه ای را باز کرد و به همان کلمات آشنای قدیمی نگاه کرد. چشمانش به کلمات گره خورده بود، گویی بخش بزرگی از وجودش را دوباره پیدا کرده است...

آرو. 2023/9/12، 1:17

من نباید عاشق چیز هایی شوم که که مجبورم از آنها جدا شوم، اینطور نیست؟
عاشق نشدن هم کار سختی است، مگر نه؟

شطرنج زندگی"

آرو. 2023/9/8، 15:25

نفسی عمیق کشید و روی صندلی چوبی نشست. بدنش را صاف کرد و به صندلی روبه رویش نگریست؛ خالی بود.مهره های سفید و سیاه با قامتی استوار بر روی صفحه ی شطرنج ایستاده بودند و منتظر حرکتی از جانب او بودند. سرباز سفیدی را برداشت و دو خانه جلو برد. کمی مکث کرد، سرباز سیاهی را که از فیلی محافظت می کرد را برداشت و دو خانه حرکت داد. زیر لب با خودش حرف می زد:
زندگی صفحه ی شطرنج بزرگیه، هوم؟ ما آدم ها هم مهره های کوچک سرباز هستیم. تنها کاری هم که از ما بر میاد حرکت کردنه.
این بار سرباز کوچکی را که جلوی فیلش را مسدود کرده بود برداشت و تکان داد. در پاسخ به حرکتش، سربازی دیگر خانه ای جلو آمد:
مهره ی پادشاه نماد ثروت و آدم های ثروتمنده، این طور فکر نمی کنی؟ مهره ای که بالا ترین مقام رو داره، اما وقتی تنها باشه راحت میشه شکستش داد.
سرش را کمی عقب برد، دستش را با تردید به سمت مهره ی فیل حرکت داد و آن را چند خانه جلو برد. فیل سیاه نیز به تقلید از او همان حرکت را کرد:
میدونی؟ با اینکه ما سرباز ها کوچک و ضعیف تریم، اما جادویی ترین مهره ی بازی هستیم! فقط کافیه به اون طرف صفحه برسیم، اون وقته که ملکه، نماد قدرت میشیم!
فقط کافیه به اون طرف برسیم...

•پروانه های نقره ای•

آرو. 2023/9/1، 16:7

به تعداد تمام انسان های روی زمین، پروانه ای نقره ای وجود داره. با تولد هر انسان پروانه ای نقره ای پدیدار می شه و با مرگ هر انسان پروانه ی زندگی‌ش به سمتش پرواز می کنه. پروانه روی بدن او می نشینه تا زمانی که روح کاملا محو بشه.

هیچ وقت نمی تونی پروانه های نقره ای رو نگه داری یا زندانی کنی. هیچ قانون و هیچ واقعیتی نمیتونه اونا رو توصیف کنه، اما...

افسانه ها میگن که پروانه ی نقره ای انسان رو زمان مرگ همراهی می کنه تا اون احساس تنهایی نکنه و بعد از مرگ اون رو راهنمایی می کنه تا بتونه راهش رو به زندگی بعدیش پیدا کنه...

لیلی~داستان کوتاه

آرو. 2023/8/31، 10:17

سلام به همه، خوبین؟

یه تک پارتی رو به عنوان چالشی برای خودم نوشتم و تصمیم گرفتم اونو اینجا هم بزارم. خوشحال میشم نظرتون رو بهم بگین:)

چالش اینطوری بود که یه آهنگ رو انتخاب می کنین و بعد با متن اون داستان تک پارت مینویسین. اگه تو این چالش شرکت کرده‌این یا می خواین بکنین تو کامنتا اطلاع بدین، دوست دارم بخونمشون^^

+ آهنگ Lily از Allen walker

فقط نقاشی"

آرو. 2023/8/28، 22:23

نسیم آواز می خواند و چمن ها با شادمانی می رقصیدند. خورشید دست نوازشی بر گل های آفتاب گردان می کشید و آن ها را براق تر نشان می داد. رود نجوای شر شرش را سر داده بود و او غرق در زیبایی شده بود. دختر، نفسی عمیق کشید و به آرامی روی چمن ها نشست؛ بومش جلویش بود و قلمش در دستش. دوباره نفس گرفت و قلم را به آرامی در رنگ آبی آسمانش آغشته کرد. ابرها روی بوم می رقصیدند و پرنده ها برای شان آواز دلنشینی می خواندند. این بار، قلم را به رنگ زرد آفتاب گردان ها آغشته کرد و آن ها را در حال که سرخوشانه سر بلند کرده بودند، روی بوم نقاشی کرد. خورشید را با نور درخشانش کشید، اما همچنان در برابر درخشش نور در آنجا هیچ بود. بار دیگر، چمن ها را به رنگ سبزی آغشته کرد که بیننده را محو و مبهوت نقاشی می کرد. بوم، فقط یک نقاشی نبود، بلکه یک زندگی بود!...

Book cafe~داستان کوتاه

آرو. 2023/8/23، 17:29

سلام، حالتون چطوره؟

تک پارتی ای رو نوشتم، که اینجا رو توصیف می کنه. برای خوندنش به ادامه برین:c

ابزار وبمستر

A Little Bit About Me
به ستاره ها خیره شده بود‌. آیا نمی فهمید نور چقدر بر انگشتانش سنگینی می کند؟