Book Café

بیاین بیشتر کتاب بخونیم، باشه؟

داستان| شاهدخت ماه²

آرو. 2023/11/23، 19:22

نفرت ... نفرت تمام وجود نیوما را در بر گرفته بود. تا دقیقه ای پیش عشق از تک تک حفره های قلبش فرو می ریخت و حالا با نفرت و خشم خاموشی ناپذیری جایگزین شده بود. زانو های قفل شده اش باز شدند و او را روی زمین پخش کردند، مروارید های خیس چشمانش دانه دانه روی زمن سرد ریختند و دریاچه ای کوچک را به وجود آوردند. باریکه ی اشک هایش بانند جویباری سرازیر شد و زمین سرد را خیس خیس کرد. با تمام وجود اشک ریخت و صدای جیغ های متعددش را در سینه اش خفه کرد. آری، قلب کوچک و پاکش شکست و او، دختری که جز عشق، صلح و مهربانی چیز دیگری بلد نبود، دگرگون شد.. صدای گریه و شیون دل خراشش در تمام خانه پیچید ...
***
چشمان بی فروغش را باز کرد، دیگر نوری نداشتند و نمی درخشیدند، گویی خورشید درخشان درون گوی چشمانش را با سطل آبی خاموش کرده بودند. دیگر از آن شور و شوق سابق خبری نبود. بلند شد و دستی به موهای صاف و براقش کشید، چهره ی رنگ پریده و بی احساسش با خستگی و بی حالی از درون آینه به او خیره شده بود. گوشه ی لب هایش را کمی بالا برد، اما شبیه لبخند هم نبود، آن نیومای شاد و مهربان دیگر وجود نداشت. نیوما زیر و رو شده بود، قبلا به خاطر عشق به زندگی و امید به صلح، سرخوشانه چشم می گشود اما ... اما اکنون برای انتقام.
روز به روز عطشش برای انتقام از کسانی که او را از سرزمین و قلمرویش رانده بودند بیشتر و آتش خشمش شعله ور تر می شد، به طوری که اگر اقیانوس را رویش می ریختی خاموش نمی شد! با عزمی راسخ بلند شد و لبخند شومی بر روی لب هایش نقش بست.
مصمم بود، او انتقام می خواست. می خواست تمام درد، رنج و غمی را که به یکباره متحمل شده بود را تلافی کند. می خواست آثار بهت و ترس را در چهره ی اطرافیانش ببیند...

ابزار وبمستر

A Little Bit About Me
به ستاره ها خیره شده بود‌. آیا نمی فهمید نور چقدر بر انگشتانش سنگینی می کند؟