Book Café

بیاین بیشتر کتاب بخونیم، باشه؟

داستان|شاهدخت ماه¹

آرو. 2023/11/1، 20:43

" روزی روزگاری در سرزمین های دور، شاهدختی با موهایی به سیاهی شب، چشمانی براق چون خورشید و ماه گرفتگی هایی که بر روی پوستش می درخشیدند زندگی می کرد. ساکنین امپراطوری ماه او را نمی خواستند چون متفاوت بود، پس او را به قلمروی نارسیسا، زمین، تبعید کردند. دخترک 10 ساله چیزی متوجه نشد، برای درک این مسئله هنوز کوچک بود. روزهایش به تنهایی و شب هایش آمیخته به اشک سپری می شد. اوه، نه، او کاملا تنها نبود. بنا به دستور امپراطور، دخترش محافظی سرسخت و وفادار داشت؛ با وجود این به او امر کرده بود در تولد شانزده سالگی شاهدخت او را تنها بگذارد و به دربار بازگردد. دخترک روز به روز بزرگ تر، زیبا تر و متفاوت تر می شد. برخلاف ساکنین سرد و بی روح ماه، او قلبی آتشین و سرشار از عشق داشت، زیبایی اش خیره کننده تر بود و رویا هایش دست نیافتنی تر. در زمانی که دیگران تشنه ی دست یافتن به قدرت بودند، او عشق، دوستی و صلح می خواست. با وجود این تفاوت، باید هم تبعیدش می کردند!
نه بچه جان، امپراطور بدجنس یا شرور نبود، فقط از تغییر و تفاوت می ترسید. شاهدخت کوچک تبعیدی با وجود ظلم و ستم اطرافیانش هنوز دوستشان داشت و قلب شیشه ای اش برای دیدن دوباره ی پدرش بی تابی می کرد. هر چه نباشد از پوست و گوشت او بود و خون او در رگاهایش جریان داشت. روز ها بی تفاوت می گذشتند و او همچنان می شکفت و باز تر می شد، اما عشقی که در قلب کوچک و پاکش وجود داشت تغییری نمی کرد تا اینکه تولد 16 سالگی اش فرا رسید....
حالا دیگه بخواب بچه جون، خسته م کردی. این فقط یه افسانه ست....!"

ابزار وبمستر

A Little Bit About Me
به ستاره ها خیره شده بود‌. آیا نمی فهمید نور چقدر بر انگشتانش سنگینی می کند؟