Book Café

بیاین بیشتر کتاب بخونیم، باشه؟

پنج قدم فاصله~Five feet apart

آرو. 2023/9/23، 15:12

•مشخصات کتاب•
نام:پنج قدم فاصله/Five feet apart
نویسنده:ریچل لیپینکات
مترجم:زینب حلبی نژاد
ژانر:عاشقانه، شاید غمگین!
•خلاصه•
استلا گرنت یه دانش‌آموز دبیرستانیه که به بیماری «فیبروز سیستیک» مبتلاست. اون مدت‌هاست که در بیمارستان زندگی می‌کنه و در لیست انتظار پیوند ریه قرار داره. اون با کارکنان بیمارستان و بقیه ی بیمار ها روابط صمیمانه‌ای داره و همین ویژگی نظر ویل نیومن رو به اون جلب می‌کنه. ویل یه کاریکاتوریسته که به یه بیماری مشابه بیماری استلا مبتلاست و در همون بیمارستان بستریه. سرنوشت اون ها با یه دوستی معمولی به هم پیوند می‌خوره و در نهایت به ایجاد عشقی عمیق بینشون منجر میشه. از اونجایی‌که ریه‌ی ویل به یک عفونت مسری مبتلاست، اونها باید برای جلوگیری از آلوده شدن استلا، همیشه به اندازه‌ی شش قدم از هم فاصله داشته باشن!
•°•°•°•°•°•°•°•°
به نظرم این کتاب در ژانرش خیلی قشنگه، من که باهاش گریه کردم! فیلمشم به همین اسم ساخته شده، میتونین ببینین^^

•برشی از کتاب•
خواب‌آلود چشم‌هایم را می‌مالم و روی ویدئوی دیگری کلیک می‌کنم. صبحانه‌ی نیمه‌خورده‌ام در سینی روی میز کناری‌ام، است. تمام دیشب را بیدار مانده‌ام و ویدئوهایش را یکی پس از دیگری تماشا کرده‌ام. با این که محتوای ویدئوهایش همه فیبروزکیستیک بود، اما مثل یک ماراتون اِستلا گرنت، دست‌بردار نبودم. نوار کنار صفحه را بررسی می‌کنم و روی ویدئوی بعدی کلیک می‌کنم. این یکی متعلق به سال قبل است. نور فضا به طور مسخره‌ای کم است و فقط نور فلش دوربین گوشی‌اش خودنمایی می‌کند. بیش‌تر به مراسم جمع‌آوری اعانه شبیه است که در یک فضای کم نور برگزار شده باشد. بنر بزرگی بالای سر او آویزان شده است. نوشته‌ی روی بنر را می‌خوانم:

" زمین را نجات دهید... از زمین حمایت کنید. "

دوربین روی مردی که روی صندل راحتی چوبی با گیتار آکوستیک نشسته، زوم است. دختری با موهای فرفری قهوه‌ای کنار مرد نشسته و می‌خواند. در ویدئوهای قبلی هم آن‌ها را دیده‌ام و می‌شناسم. پدر و خواهرش اَبی‌، هستند. تصویر دوربین به سمت اِستلا برمی‌گردد و دندان‌هایش به همان سفیدی و مرتبی است که انتظارش را داشتم. آرایش کرده... حیرت‌زده از این که چه قدر تمیز و مرتب است، به سرفه می‌افتم. البته حیرتم از آرایش کردنش نیست، از این است که در این ویدئو آرام‌تر و خوشحال‌تر است. شبیه خود واقعی‌اش، نیست. وقتی می‌خندد، حتی لوله‌ی بینی کانولا هم بیش‌تر به او می‌آید. صدایش درون بلندگو می‌پیچد: "بابا و اَبی! "

ابزار وبمستر

A Little Bit About Me
به ستاره ها خیره شده بود‌. آیا نمی فهمید نور چقدر بر انگشتانش سنگینی می کند؟