Book Café

بیاین بیشتر کتاب بخونیم، باشه؟

هیچ وقت، تاکید می کنم هیچ وقت، پاتون رو هم اونجا نزارین!~داستان کوتاه

آرو. 2023/7/27، 0:13


هیچ وقت، تکرار می کنم هیچ وقت، اونجا نرین!
هنوز که هنوز است آرزو می کنم هیچ وقت پایم را داخل آن کتاب خانه ی لعنتی نگذاشته بودم. اگر می دانستم چه اتفاقی قرار است بی افتد از یک متری آنجا هم رد نمی شدم؛ اما اکنون دیگر پشیمانی سودی ندارد.
یک صبح معمولی و خسته کننده بود، یا حداقل من اینطور فکر می کردم. وقتی از سر کارم برگشتم، در بین راه، نزدیک خانه ام کتابخانه ای نو ساخت را دیدم. نمی دانم چرا، اما چیزی مرا وادار کرد که وارد شوم، شاید علاقه ی بی نهایتم به کتاب ها.
به هر حال، وارد شدم. کتابخانه برای هر نوع ژانر یک طبقه داشت و دیگران با آسانسور کوچکی بین آنها رفت و آمد می کردند.در کل کتابخانه ی بزرگ و قشنگی بود. قشنگ؟مطمئنی؟قفسه ها پر از کتاب های متفاوت بودند؛ جلد های رنگارنگی داشتند که مرا به وجد می آوردند. به طرف طبقه ی ژانر ترسناک رفتم و به کتاب ها نگاه کردم. چند تا را بر داشتم و به طبقه های دیگر رفتم. همانطور از یک طبقه به دیگری می رفتم و گشت می زدم.کاش انقدر کنجکاو نبودی! پس از کمی گشت زدن، سوار آسانسور شدم و به مقصد طبقه ی فانتزی حرکت کردم. دکمه ای عجیب و متفاوت با دیگر دکمه ها توجهم را جلب کرد و کنجکاوی زیاد من باعث شد کاری غیر منتظره انجام دهم. خودم هم نمی دانستم چطور آن کر به ذهنم خطور کرد اما، خب، دیگر انجامش داده بودم. دکمه ی عجیب را فشردم و نگه داشتم، بعد به صورت هم زمان دکمه ی طبقه ی معمایی را فشردم. آسانسور تکان محکمی خورد و به سمت پایین حرکت کرد. از اولین طبقه هم پایین تر رفت و وارد جایی مانند زیر زمین شد. باز هم کنجکاوی بر ترسم غلبه کرد و باعث شد کاری کنم که اکنون آرزو می کنم کاش نمی کردم. وقتی در باز شد، از آسانسور پیاده شدم. همان جا بود که نفس های گرمش را بر پشت گردنم احساس کردم...

ابزار وبمستر

A Little Bit About Me
به ستاره ها خیره شده بود‌. آیا نمی فهمید نور چقدر بر انگشتانش سنگینی می کند؟