Book Café

بیاین بیشتر کتاب بخونیم، باشه؟

عملیات شماره ی 505|پارت 2

آرو. 2024/8/12، 16:3

آرنج هایم را روی میز می گذارم و چانه ام را به دستانم تکیه می دهم:"خب، خب، خانم شهردار! افتتاحیه ی جالبی بود."
صدای خنده اش در فضای کافه طنین می اندازد:"خوشحالم." سرم را کج می کنم:"خیلی وقته صحبت نکرده یم. هرچند به نظرم الان که دیگه خانم شهردار شدی کمتر از قبل با هم حرف می زنیم! خب...سرت شلوغه، نیست؟"
شانه ای بالا می اندازد و یکی از همان لبخند های درخشان و مهربان کاترینایی اش را تحویلم می دهد:"سرم که قراره قطعا شلوغ بشه، ولی می دونی چیه؟ من همیشه برای دوستام وقت دارم."
می خندم و او هم با خنده ی من به خنده می افتد. میز های کنارمان با تعجب نگاهمان می کننند که رویم را بر می گردانم و خنده ام را فرو می خورم. جدی نگاهش می کنم."در مورد اون چیزی که خواسته بودی...من...پیداش کردم." چهره اش برق می زند. ادامه می دهم:"ولی این خیلی خطرناکه، کت. این...ما...ممکنه همه چیز رو به خطر بندازیم." لحنم جدی می شود و صدایم را پایین می برم، کمی بالا تر از یک نجوا.
"ما کار اشتباهی نمی کنیم، الینور." لحن او هم جدی می شود. لبخند درخشانش کم کم از روی لب هایش محو می شود و جای خود را به چین کوچکی بین ابروهایش می دهد.
نفس عمیقی می کشم:"مطمئنی؟ چون هر دومون خوب می دونیم اگه این برنامه اشتباه پیش بره چه فاجعه ای رو می تونه رقم بزنه."
مکث می کند:"تو نمی ذاری این اتفاق بیفته." لحن جدی اش کمی تهدید آمیز به نظر می رسد، جا می خورم."من سعی خودم رو می کنم، اما اگ-"
حرفم را قطع می کند:"تو نمی ذاری این اتفاق بیفته." این بار لحنش تهدید آمیز تر است. ناچارا سرم را تکان می دهم.
دوباره تغییر حالت می دهد و لبخند می زند:"خوبه. کی بیام تا ببینمش؟" مکث می کنم و لبم را گاز می گیرم:"ام...فردا می تونی بیای؟ من...تا فردا کد هاش رو چک می کنم تا همه چیز بی نقص باشه." سرش را تکان می دهد، گویی شک را از چهره ام خوانده است.
"به نفعته گند نزنی، الینور. وگرنه تو خودت خوب از عواقبش با خبری."
ترسیده ام، اما خودم را نمی بازم. وحشتم را فرو می خورم و با حالتی جدی یک ابرویم را بالا می برم:"می دونی که این تهدید حساب میشه، خانم شهردار."
می خندد:"تهدید؟ اوه، نه! فقط دارم بهت هشدار می دم."
"فرقی نداره." زیرلب زمزمه می کنم که نمی شنود. چه بهتر. "آم...پس...بهتره من برم. بعدا می بینمت، خانم شهردار." و بلند می شوم. دفترچه و وسایلم را داخل کیفم می گذارم تا سریع تر جیم شوم، اما مچ دستم را می چسبد. بر خلاف انتظارم قوی و محکم است."صبر کن." می ایستم و نگاهش می کنم:"بله؟"
"ببین...این قضیه چیزی رو بین ما تغییر نمی ده، می ده؟ می دونی که من دارم برای صلاح مردم این کارو می کنم. من شهردارم، درسته؟ باید برای مردمم بهترین ها رو داشته باشم. این برنامه...این هوش مصنوعی...می تونه همه چی رو تغییر بده. تو درک می کنی، درسته؟" خیلی سرسری و حواس پرت سرم را تکان می دهم و دستم را از دستش بیرون می کشم:"آره، آره. باشه. میبینمت." و می چرخم تا بروم.
"می بینمت، الینور." لبخند مهربان و دوست داشتنی ای می زند. لبخند متقابلی می زنم و کافه را ترک می کنم.
این برنامه...این هوش مصنوعی...می تونه همه چیز رو تغییر بده. تو درک می کنی، درسته؟ صدایش در گوش هایم طنین می اندازد. درسته، کاترینا. ولی همونطور که می تونه وضعیت رو بهتر کنه، می تونه همه چیز رو هم به خطر بندازه.

ابزار وبمستر

A Little Bit About Me
به ستاره ها خیره شده بود‌. آیا نمی فهمید نور چقدر بر انگشتانش سنگینی می کند؟